به ...
به تماشای بادها رفتند
شکوفهها
به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده است و
باغهای گمان
و یاد ِ مهر تو
ای مهربانتر از خورشید.
(م.آزاد)
به تماشای بادها رفتند
شکوفهها
به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده است و
باغهای گمان
و یاد ِ مهر تو
ای مهربانتر از خورشید.
(م.آزاد)
اینجا تو این تنهاترین شهر دنیا. تو یه عالمه دلتنگی و یه عالمه هجوم فکرهای بیهوده. یه اتاق خوابگاهی کوچیک و رادیو پیام و یه چای که خیلی وقته از دهن افتاده. میدونید چه چیزی آدم رو میتونه از هجوم این همه درد نجات بده؟
یه دوست که برات یه عالمه حرف داره برات یه عالمه امید میاره و از تنهایی نجاتت میده. حالا این تنهاترین شهر دنیا رو به حال خودش بذار. بذار با این همه درد و داغ بمونه. دیگه اگه از پشت شیشهی اتوبوس چشمت به پیرزنی افتاد که به یه دیوار آجری تکیه داده و ماتش برده، دیگه غصهات نمیشه که به کی بگی که یه کم آرومتر یشی. راستی این و شنیدین: "دل بیدوست دلی غمگین است".
حالا اون دوست هم رفته. البته قول داده زود بگرده. و یه دوستی دیگه هم که اصلا معلوم نیست کجاست؟ و بقیه دوستام هم که... میبینید! خانهی دوست ِ من مونده بیدوست...؟!
خانهی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
از ايـن سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی
آدمی رو میمونم که یه کلید داره با هزار قـفـل. ایـن یه دونه کلیدشم به درد باز کردن هیچ قـفلی نمیخوره. ایـن هزار توی زندگی ما با ایـن هزارقـفل بیکلید، فکر نکنم رمقی برامون بذاره تا بنویسیم، بخونیم، بسازیم و... شما هم میدونید که ما هم باید یه رییسجمهور داشته باشیم!؟
امروز صبح تهران بارونی بود. بارون رو دوست دارم اما نه با کفشهای سوراخ!. خب باید کلاس صبح رو نمیرفتم آخه اگه با این کفشها بیرون میرفتم فکر کنم با یه استخر آب وارد کلاس میشدم. اما عیبی نداره به جاش نشستم کنار پنجره و به قطرههای بارون که به برگها میخورد از رو پشتبوما شر شر میریخت پایان و آدمای رو که از ترس خیسشدن میدویدن، خیره شدم. اونقدر که دیگه داشت اشکم در میاومد. پا شدم، مسواک و خمیر و ژیلتمو تو کیف گذاشتم و نمیدونم چرا سر از ترمینال در آوردم. باید میرفتم همین.
+
امروز قرار بود حسابی با استادم به هم بریزیم. یه هفته بود که براش نقشه داشتم ولی این بارون و کفشهای سوراخ همه چیـو بهم ریخت. میدونید کی رو میگم "علی ژکان" همون کارگردان سینما. دو تا از فیلمهایش "مادیان" و این آخریش که "عیسی میآید" اسمش بود. این استاد کارگردانی ما از اولش هم بنا رو بر ناسازگاری گذاشت و تـنها کسی هم که دادش در اومد من بودم البته آخر کلاس، همکلاسیهای عزیز! لبخندهای محبتآمیز همراه با سلام و تحیات نثارم کردن که از شر یه مصیـبت نجاتشون دادم. بگذریم جریان استبداد پنهان. استاد گرامی از این نکتهریزی من و شکرشکنیـم زیاد خوشش نیومده بود و تصویر ِ من روبه حافظه سپرده بود ـ به قول خودشون! ـ این بود که هفتهی پیش هر چه شکرشکنی کرده بودم به کامم تلخ کرد. به قول خودش "بعضیا که همینجوری میان و میرن و ... حواسشون باشه که آخر ترم یه... سرشون میآرم نمره بی ... اینم بدونید که خودتون من رو مجبور به تهدید و ارعاب کردین..." و... تا اینجا بسه. نمیدونم چرا ابزار تهدید و ارعاب هنوز در ذهن و زبان ما میتونه جای بزرگی رو به خودش اختصاص بده. کاش این استاد گرامی بجای تهدید و ارعاب از ابزار ترغیب و اقناع استفاده میکرد. به قول قدیمیا:
درس معلم ار بود زمزمهی محبتی...
همین.