" دنیای رویای من"
من در رؤیای خود دنیای را میبینم که
در آن هیچ انسانی ، انسان دیگر را خوار
نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش،
گذرگاههایش را میآراید
من در رؤیای خود دنیایی را میبینم که
در آن
همهگان راه گرامی آزادی را میشناسند
حسد جان را نمیگزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند
من در رؤیای خود دنیای را میبینم که
در آن
سیاه یا سفید
ـ از هر نژاد که هستی ـ
از نعمتهای گستردهی زمین
سهم میبرد
هر انسانی آزاد است
شور بختی
از شرم سر به زیر میافکند
و شادی
همچون مرواریدی گرانقیمت
نیازهای تمامی بشریت را
برمیآورد.
چنین است دنیای رویای من!
"لنگستون هیوز"
برگردان ِ احمد شاملو
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت   توسط كورش عنبرى
|
ضبط صوت روشن میشود:
پاپلو نرودا:از زیباییهایی جزیره ات بگو.
ماریو: پاتریشیا روسو.
این جواب " ماریو Mario"ی پستچی به " پاپلو نرودا" ست در فیلم پستچی ساختهی " مایکل ردفورد Michael Radford" و بازی "فیلیپ نواره". نرودای شاعر برای مدتی در جزیرهای خوش آب و هوا در ایتالیا اقامت میکند. ماریو به دنبال شغلی است که با آمدن نرودا و احتیاج به یک پستچی برای او کار فراهم میشود. او هر روز صبح برای شاعر نامههایش را میرساند و چیزی که همیشه توجهش را جلب میکند این است که همهی نامهها از طرف زنهاست برای نرودا!. ماریو عاشق "پاتریشیا" دختر یه کافهدار میشود. ماریو برای اظهار احساسات خود دست به دامان شاعر میشود.
تا همین جا برای داستان فیلم کافیه. ماریو مردی ساده و دهاتی در یک جزیزهی زیبا.عاشق میشود و برای ابراز عشقـش میفهمد که باید از کلمات یاری بگیرد. کلمات شاعر. واژههای که احساسهای خود را در آن نهفته میبیند. او عاشق میشود و میفهمد برای این عشقـش باید در خودش دگرگونی ایجاد کند. او وقتی میخواهد زیبایی جزیزهاش را بگو ید تنها "پاتریشیا" در ذهنـش میاد و این کافی نیست.
ـ با او حرف نزدی
ـ چرا، گفتم : اسمت چیه؟
ـ او چه گفت؟
ـ پاتریشیا روسو
ـ بعد تو چی گفتی؟
ـ هیچ... !!
باید هیچ میگفت، چون واژهای دیگر را نمیدانست. چون آن قدر زیبایی را ندیده بود که از هیچ همهچیز بسازد. پس شاعر در کار نشان دادن زیباییهای ساده و نادیده به او شد. ماریو و پاتریشیا ازدواج میکنند. و شاعر آنجا را ترک میکند. حالا ماریو ضبط صوت را برداشته و زیبایهای جزیرهاش را برای شاعر ضبط میکند:
صدای یک: موجهای آرام
صدای دو: موجهای توفنده
صدای سه: باد در تپهماهورها
چهار: شبهای پرستاره
...: آسمان نیلی
...: و مردم جزیره.
...: و مردم جزیره.
شعر پایانی فیلم*:
و در آن دوران بود.... شاعری آمد
به جست و جویم.نمی دانم، نمیدانم آن
از کجا آمده بود، از زمستان یا رودخانه.
نمیدانم چهگونه یا چه وقت،
نه، آنها صداها نبودند، کلمات
نبودند، نه هیچ سکوتی،
اما از خیابان مرا فراخواندند
از شاخههای شب،
ناگهان از دیگران،
در میان آتشی شدید
یا تنها بر میگشتم،
آن جا بدونه چهره
و آن در تماس با من.
And it was at that age… Poetry arrived
In search of me. I don' t know.I don' t know where
It came from winter or a river.
I don' t know how or when,
no.they were not voices, they were not
words, nor silence.
but from a street I was summoned,
from the branches of night,
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.
* توضیح: این شعر در کتاب "باغ زمستان" با ترجمه ی اصغر مهدیزادگان چاپ شده با عنوان "شاعری". یه کمی با این ترجمهی من متفاوته البته چون فکر نمیکردم ترجمهی از این شعر باشد خودم مرتکب این کار شدم و به همینخاطر برای اینکه متن انگلیسی آن در دسترسم بود آن را در همین جا میآورم. دیگر قضاوتـش با شما.
+ نوشته شده در
84/01/20ساعت   توسط كورش عنبرى
|
نمیدونم چقدر واقعیه. از کجا اومده؟ کیه؟ ولی اینو می دونم که ته دلم یه احساس خوبی نسبت بهش دارم. این ناشناس انگار یه جورای به درونم رخنه کرده. انگار سالها بود که به دنبالش میگشتم. چی بود ؟ مگه چی گفت؟ چیزی که شاید خیلی پیش پاافتاده به نظر بیاد. اومد و گفت: که عاشقی، منم عاشقم، عاشق آدمام. گفتم: مگه میشه عاشق غیر آدمم شد. گفت: پس این همه دور بر ما که عاشق همهچی هستند غیر آدما چیه؟ راست میگفت، اما اینش دیگه مهم نبود. دیگه یه تکه از وجودم شد. یه ناشناس که یهو سر و کلهش پیدا شد. گفتم: حالا نمیگی کی هستی. گفت: دوری و دوستی، اگه همینجوری ناشناس بمونم بهتره. باشه هر جور تو بگی. دوستی اما نه دوری. دوری با دوستی نمیساخت. وقتی یه آدم وجودش برات مهم بشه. وقتی تو درونت یه چیزی نسبت به اون تکون بخوره وقتی یه تیکه از وجودت بشه دیگه طاقت دوریش رو نداری. دیگه نمیتونی رهاش کنی. نمیخوای مال تو باشه، فقط از اینکه با توه از اینکه میتونی براش بگی. براش شعر بخونی براش درد دل کنی براش گریه کنی و برات بخنده ، همین. بسه برای موندن.
حالا هی دارم با خودم کلنجار میرم. هی با خودم فکر میکنم که از کجا اومده بود که اینجوری آتیش به همهچی زد و رفت. حرفهای زیادی باهاش داشتم. ولی... آره بذار هر جور که خودش تصمیم بگیره. شاید به قول خودش: دوری و دوستی!.
+ نوشته شده در
84/01/14ساعت   توسط كورش عنبرى
|
گلیم بخت کسی را که بافتن سیاه
به آب زمزم و کوثر سپید نتوان کرد
وقتی جریان رو به یکی از دوستام گفتم این شعر رو گفت. جای که من زندگی میکنم به اصطلاح "حاشیهنشینه". جای که خونههاش رو همدیگه سوار شدن و حیاطهای کوچیک و تنگشون مشرف به هم. نمیتونی از یه کوچهی رد بشی و کسی از در و همسایهها رو نبینی حداقل یکیشون جلو دره، انگار که منتظر تو بوده که برگردی و بگی : سلام ...! . اینجا رو بهش میگن حاشیهی شهر. خیلی از خونههاش ـ اگه بشه بهشون گفت خونه ـ با چندتا بلوک سیمانی و یه سقف چوبی سرپان . با پنچرههای آبی و کوچیک رو به کوچه که آدم یهـکم خودشو کش بیاره توی خونه پیداست. آخه اینجا حصار و پرچین میخواد چیکار، همهی زندگی جلو چشم همهست چیزی برای مخفی کردن نیست، چیزی برای نگهداشتن از دزد و نامحرم وجود نداره. یه باد تندی که میاد انگار تو یه بشکهی غلطون خوابیدی. یه جوری تکون میخوره انگاری الاـ نه که سقف با اون غریژ و غروژش بیاد پایین رو سرت. اما خیالی نیست اینجا حاشیهی شهره. مرگ و زندگی آدماش تو این شهر بزرگ اینقدر به چشم نمیاد. بچه که بودیم رو این ماشینهای باری نوشته بودند:
دو چیز تو دنیا ندارد صدا /... مرگ گدا . اولیش رو نمیخوام بگم شاید به بعضیا سخت بیاد. بگذریم. جریان من و دوستم و اون شعر.
داشتم به دوستم میگفتم که: دیشب چند کوچه بالاتر از ما یه خونواده بخاطر دود بخاری خفه شدند البته دو سه نفرشون نجات پیدا کردن ولی... و اونم در اومد و گفت:
گلیم بخت کسی را که...
ما، خیل ِ ناامیداییم
خیل ِ بیفکر و غصهها
خیل ِ گشنهها
که هیچی نداریم
وصلهی شیکممون کنیم
جایی نداریم
کَپَهمونو بذاریم.
ما
جماعت ِ بیاشکاییم
که گریه کردنم
ازمون نمیاد!
+ نوشته شده در
84/01/07ساعت   توسط كورش عنبرى
|