" ققنوس پرندهاىست اساطيرى كه چون مرگش فرا رسد در آتشى خود ساخته خويش را افكند و پس از آنكه تمام وجودش خاكستر گرديد، از آن خاكستر مرغى ديگر بر مىخيزد"
جهان و هر آنچه در اوست در تحولى عظيم رو به سوى ديگرگون شدن و نوشدن دارد. چشمان خورشيد مهربانتر و گرمتر شده، زمينمادر روى سبزش را نشان داده و آسمان با تمامى وجودش مىگريد و مىبارد و مىشكافد قلب سرمازدهى خاك را. ابرهاى سفيد ابرهاى نازنين شتاب كنيد غنچههاى تازهشكفته منتظر بوسههاى باطراوت بارانند، جهان و هرچه در اوست دارد مىچرخد و مىبلعد روزهاى خاكسترى و سرد را. اما من در اين گوشه نه در انتظار حلوليم نه حركتى. فكر مىكنم كه ديگر هيچ گرمابخش و سبزروى نيست كه از خواب و نخوت زمستانهام برهاند نه هيچ روزنى از هيچ آسمانى را نمىجويم، ولى هوس زنده شدن در من فرياد مىزند شور حركت جانم را شيفته گردانيده و ...
نغمهی شوق پرستوهای شاد،
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سفید
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمهها و دشتها،
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمه باز
خوش به حال دختر میخک ـ که می خندد به نازـ
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل، گر چه ـ در این روزگارـ
جامهی رنگین نمی پوشی به کام،
بادهی رنگین نمی نوشی ز جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت ـ از آن می که می باید ـ تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشهی غم را به سنگ
هفت رنگ ش می شود هفتاد رنگ!
+ نوشته شده در
83/12/25ساعت   توسط كورش عنبرى
|
گفت بیا
گفت بمان
گفت بخند
گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم
ناظم حکمت
+ نوشته شده در
83/12/16ساعت   توسط كورش عنبرى
|
ديگر گريه هم امان نمىدهد،
ديگر فرياد كم است
مگر تو چقدر دهان دارى ، مگر تو چقدر گريه دارى.
نفسم بالا نمياد مىفهمى
بغض امانمـو بريده
هاى ! كسى نيست؟
اينجا آسفالتِ همهى خيابانها سرد و سياست
هاى! نفسم بالا نمياد.
اينجا ديگه هوا نيست.
تو رهگذر! يكم فرياد ندارى بهم بدى
يه كم گريه
من دارم خفه ميشم.
اين همه چشم و، چشمى نيست منو ببينه
آىىىىى!
مگر ما چقدر جا مىخواستيم
چقدر!
اندازه دستهاى تو هم نمىشه
اندازهى دستهاى!
آخ! دستهايت چقدر بىمروت بودند.
نگذاشت حتا آخرين نگاهم تو چشماش بمونه
مىدونى تو صاف زدى تو چشماش آره تو چشماش.
يكى ميشه بهم كمك كنه
من فقط يه فرياد مىخوام
اينجا ديگه هوا نيست.

+ نوشته شده در
83/12/10ساعت   توسط كورش عنبرى
|

چندى پيش فيلم ” اسامه“ ساختهى ”صديق برمك“ كارگردان افغاني را ديدم. اين فيلم زمانى را كه طالبان بر كابل حكومت مىكرد، نشان مىداد. اما من در اين نوشته سر آن ندارم كه از منظر تحليلى و نظرى به جنبههاى سينمايى آن به پردازم. چون اين كار وقت و روش ديگرى مىطلبد كه بحث اين نوشتهى كوتاه نيست. اين نوشته را بهتر است واكنش من نسبت به يك امر واقعشده كه در يك فيلم نموديافته است بدانيد، كه ممكن است بعداً دگرگونىهاى بسيارى بر آن وارد آيد. تاكيد فيلم بر وضعيت زنان و سختگيرىهاى است كه حكومت طالبان نسبت به كار و رفت و آمد آنان در جامعه مىنمود. در اين بين خانم دكترى با هزار بدبختىو ترفند كارش را ادامه مىدهد و وقتى كه آخرين مريضـش هم مىميرد مجبور مىشودكه لباس مردانه بر تن دختر نوجوانـش كند و او را در يك شيرفروشى كه صاحبـش قبلاً دوست شوهرش بوده، به كار بگمارد. در اين فيلم شايد به نظر سختگيرىهاى كه مىشود مختص به زمانىست كه طالبان بر آن كشور حكومت كرده و برآمد قوانين و احكامىست كه طالبها وضع كردهاند مىباشد.
وضعيت زنان و طرز برخورد با آنان در جوامعى توسعهنايافته و عقبمانده ـ يا نگه داشتهشده ـ كم و بيش به همين منوال است. با اين تفاوت كه در برخى جوامع تبديل به نيروىكار ارزان و يا عامل بازتوليد در امر توليد مىگرند. اما در اين فيلم مىبينيم كه بر اساس حكمى حكومتىكه منشاء آن را به مذهب متصل كردهاند و تمامى توجيهات اعمال خود را دينى قرار دادهاند، كار و رفتار اجتماعى براى زنان ممنوع و بدونه مرد حق رفت و آمد براى يك زن نيست. آيا طالبان مىتوانست بدونه پيشزمينهى دينى و مذهبى مردم دست به اين كار بزنند؟ آيا فرهنگ افغانستان خود مبنا و منشاء ظهور چنين افكارى نبوده است؟
بدونه شك بذرهاى فكرى و فرهنگى يك ملت موجب بارورى چنين محصولى است و نمىتوان آن را جدا از تفكر جمعى و خواست اجتماعى آن جامعه دانست. اينگونه است كه هر عملى با پيوند به آن باور جمعى توجيهپذير مىشود و اعتراض به آن اعتراض به بنيادهاى عقيدتى و مقدس، شمرده مىشود و مخالفان مرتد و منكوب مىشوند. اين است كه حكومتى براى بقاى خود دست به دامن باورهاى ريشهدار فرهنگى يك ملت مىشود و به قول معروف ”رگ خوابشان“ را پيدا مىكند. و چه چيزى بهتر از دين كه به خصوص در جوامع سنتى به شدت مورد تقديس قرار مىگيرد، براى اعمال قدرت و پايدارى آن. دستاويزى محكم كه توده را مىتوان با آن مشغول داشت و از جوابگو بودن نسبت به حقوق انسانى و اساسى مردم شانه خالى كنند. و در اين ميان مفسران رسمى به تاويل آنچه در دين است به نفع قدرتمداران دست مىزنند و هزار حيله و دروغ با نام حقيقت را از طريق نهادهاى رسمى و غيررسمى در جامعه مىپراكنند. نمىخواهم اين نوشته زياد طولانى باشد پس با ذكر اين كه وظيفهى نخبگان و صاحبانانديشه در اينگونه جوامع چه مىتواند باشد سخن خو درا با نقل از يك انديشمند كه و دلسوز جامعه و مردمش نيز بود به پايان مىبرم. ايشان بر اين باورند كه در اين جوامع درد مردم يكى و دوتا نيست به هزاران درد بىدرمان دچارند اما همين كه آنها را از دين مخدوش و وابسته به قدرتها و صاحبان زر و زور جدا كنيم و به حق و حقيقت رهنمون گردانيم كار قابل توجهى انجام دادهايم. اما اين را بايد اضافه كنم كه در اينگونه جوامع سخت مىشود از تعصبات و ريشههاى عقيدتى رها شد و دين را به عنوان يك محصول بشرى ـ نه الهىـ در ساختار اجتماعى پذيرفت.
+ نوشته شده در
83/12/03ساعت   توسط كورش عنبرى
|

انسانها در برخورد با محيط زيستى و فيزيكى و فضاى ذهنىشان داراى تعاريفى مىشوند كه مىتوان آنها را به نسبت ديگران واجد تمايزهاى مادى و ذهنيى دانست كه به فراخور اين تعاريف ، از آنها رفتارها و كنشهاى مشخصى را در برابر هستى و قوانين و ارتباطات انسانى، انتظار داشت. پس هر انسانى دنيايى جداگانه و يگانه ازديگران را دارا مىباشد كه مختص به اوست. در اين صورت ما مىتوانيم هر رفتارى را از هر كسى، موجد و محصول هويت كسبشدهى و تجربيات زيستشده و همچنين انديشههاى تحصيلشده و يا القا شدهاى بدانيم كه او را به مثابهى ”فرد“ى واجد معناهاى شخصيتى خاصى مىكند. اما در اين ميان محيط به مثابهى بسترى براى رشد اين هويتهاى مستقل كاركرد مىيابد يا نه هر ”فرد“ى به مثابهى عنصرى تأثيرگذار به هويت و هستى يك جامعه جهت مىبخشند؟ به نظر جواب به اين سوأل مىتواند تناقضآميز باشد و هيچ راهى هم براى گريز از اين ”تناقض بنيادين“ در دست نيست.
يك جامعه تشكيليافته از ”نهاد“هايى رسمى، چون آموزش، دين، خانواده ... كه هر يك با اهدافى ”از پيش تعيين شده“ و با برنامههاى مشخص و غيرقابل تغيير به نسبت آنچه كه قدرت حاكمه بر اين نهادها تعيين مىكند، داراى هدف تعيينشده و موردنظر و اجماع مىباشد كه نيل به آن را در اجزاى جامعه مىپراكند و افراد نيز در درون اين نظام غيرمنعطف و بسته راهى جز اطاعت و تسيلم ندارد و يا بدتر دچار همسانپندارى ناگسستنى با بقيهى افراد جامعه و نهادهاى رسمى مىشود كه قدرت خلاقيت و رهايى از كاربستهاى كليشهشده و امتحان پس داده نظرات و انديشههاى رسمى و غالب را ندارد. در چنين جامعهى هرگز نمىتوان به بالندگى و خلاقيت افراد در رفتارهاى اجتماعى و حوزههاى انديشه و نظر، اميد داشت؛ چرا كه ترس از انگشتنما شدن و مطرود و منفورشدن توسط ديگر افراد جامعه، هيچگاه فرد را رها نمىكند تا آزادانه بينديشد و عمل نمايد. پس چارهاى جز پنهانكارى، و انديشه و احساس را به پستوخانههاى ذهن راندن نمىماند. در چنين جامعهاى حركت به كندى صورت مىپذيرد و هميشه راه مشخص است.
اما در مقابل جامعهاى را با يك نظام سياسى، اجتماعى آزاد در نظر آوريد كه تعاريف رسمى كه به وجود آورندهى نهادهاى رسمى مىباشند، در ميان نيست و افراد آزادانه و با رعايت حقوق ديگران، حق ابراز عقيده و عمل را دارند، در اين جامعه ديگر ما انديشهى غالب و رسمى كه رفتار اجتماعى انسانها ترجمانى از آن باشد وجود نخواهد داشت، رشد و بالندگى و خلاقيت ذهنى و عملى افراد در حوزههاى اجتماعى و انديشهيى بروز مىيابد. در چنين جامعهاىست كه فرد مىتواند به مخالفت با هر انديشهاى برخيزد و ترس از دست رفتن جان و مالـش در ميان نباشد. با اين اوصاف دستيابى به اينچنين الگوى زياده از حد خيالانديشى و دور از دسترس مىنمايد. اكنون اين سوال پيش مىآيد كه اگر نهادهاى اجتماعى بر فرد و انديشهاش چنان تأثيرى دارند چه جاى عنوان كردن اين مسئله كه هر ”فرد“ى مىتواند به مثابه وجودى يگانه و مستقل منشأ تغييرى باشد و اين رشته زنجيروار بر هويت اجتماعى و سياسى و فرهنگى يك جامعه تأثيرگذار باشد. آيا افرادى خاص عهدهدار اين نقش ويژهاند؟ يا همه در اين حركت مىتوانند داراى نقش و كاركرد باشند؟ به عنوان مثال يك معلم يا دانشجو عهدهدار چه نقشىست و يك كارمند و زنخانهدار چه نقشى؟
براستى كه از قدرت فرد در برابر جامعه هيچگاه سخن به ميان نيامده است و اگر از ”اصالت وجود“ و تقدم وجود بر هويت توسط اگزيستينسياليستها حرفى به ميان آمده به وجود فردى و مختص به يك شخص اشاره شده كه مىتواند توسط شخص و به ارادهى او شكليافته و هويت به خصوصى به خود بگيرد، اما از تقدم هويت فردى بر هويت اجتماع سخنى به ميان نيامده است يا آنكه آن را قابل توجه و بررسى ندانستهاند. بىشك قدرت اراده و اصالتوجود انسان در ادبيات كهن ما به عنوانهاى مختلف مورد توجه وتمجيد قرار گرفته است. به طور نمونه:
عاقلان نقطهى پرگار وجودند ولى
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
در مصرع اول به كسانى اشاره شده است كه داراى عقل و تدبيرند، كسانى كه با تامل و تفكر به انجام امورى كه در پيش روى آنها قرار مىگيرد مىپردازند و در اين راه جانب احتياط را هميشه در نظر دارند مبادا كه آسيبى يا خسرانى به آنان برسد. اين جماعت با رعايت ظواهر اجتماعى و پيروى از مشى تعيينشدهى نهادهاى رسمى به خوانش جهان و خود دست مىيازند، در نتيجه نمىتوانند منشأ تغيير و نوآورى باشند. اما دستهى دوم كسانى هستند كه خود را از بند نگرههاى رسمى و تكرارشونده و ”دايرهوار“ جامعه و خود رهانيدهاند و خويش، بىمحاباى آزارى و يا ياوهى دستاندر كار ”طرحى نو“ گشتهاند. و از اين دست كه تاكيد بر بىمحاباى و عاشق پيشهگى براى تغيير در خود رفته است، بسيار است. اما همه اين اوصاف به يك وجود خاص و فرد مشخص باز مىگردد كه مىتواند در دورن خود و هويت شخصى و مفرد خود مسلط و تأثيرگذار باشد نه اينكه، همين فرد زنجيروار با افراد ديگر در شكلگيرى نوع جامعهاى كه در آن زيست مىكنند دخالت مستقيم و يا غيرمستقيم داشته باشند. هويتهاى فردى بايد شكلدهنده و تعيينكنندهى هويتهاى جمعى باشند آن هم به صورت متكثر و در حال بسط و تغيير، و تضارب و تفاوت آرا و انديشهها در آن نمود عينى و ذهنى داشته باشد. اين رويه كه تا به حال به نظر مىرسيد كه بايد هويت و دستوررالعمل جمعى در ميان باشد تا مشى و سلوك فردى بر اساس آن قرار گيرد، به سود طبقاتى كه داراى قدرت و ابزار تسلط و پراكندن ايدئولوژى و قانون رسمى و غالب بودهاند، تمام شده است و در اين ميان بسيارى از انديشههاى مستقل و مفيد مدفون و مغفول ماندهاند. گرچه سوسياليسم با چنين ايدهى كه ابزار قدرت و توليد را بايد از دست طبقهاى خاص درآورد و همه را در اين امكان شريك كرد،و در پى، پىافكندن چنين نظريهاى خود نيز تبديل به يك نگرهى بسته و غيرقابل بسط و تغيير تبديل، و نتوانست به آمال از پيشتعيينشدهى خود دست يابد كه به يقين همين از ”پيش تعيينشدهگى“، خود عامل ويرانى تئورى سوسياليسم گرديد.
بهر حال رابطهى متقابل فرد بر تفكر جمعى و تفكر جمعى بر فرد مىتواند وجوه مختلفى پيدا كند كه هر كدام را بايد جداگانه و با دقت مورد تحليل و همانديشى قرار داد تا دريچههاى تازهترى بر اين مسئلهى متناقضنما و مغفول ماندهى جامعهى ما باز گشايد.
جهان را شگفتی ز کردار توست
هم از تو شکسته هم از تو دُرست
کورش عنبری
اسفند ۸۳
+ نوشته شده در
83/11/26ساعت   توسط كورش عنبرى
|